تبليغاتX
تفكرات يك نوجوان
تفكرات يك نوجوان
من مي نويسم از عقايدخودم وامثال خودم 
قالب وبلاگ
سلاو دوستان از امروز شروع كردم يه داستاني رو دارم مي نويسم هنوز واسش اسم انتخاب نكردم هرتكشو كه مي نويسن قصد دارم بزارم تو وبلاگ خوشحال مي شم بخونيدو ايراداشو بگيد.

وقتي از خواب بيدار شد به سا عت موبايلش نگاهي انداخت ساعت11 بود اول مي خواست يكم ديگه بخوابه چون وقتي حساب كرد ديد هشت ساعت خوابش كامل نشده اون آدم دقيقي نبود ولي روي خوابش حساس بود مثل خيلي اي ديگه،ولي نخوابيد پاشد رفت دست صورتشو شست داشت مي رفت به طرف پذيرايي كه به مامانش صبح بخير بگه ولي وقتي يادش افتاد ديشب چه تصميمي گرفته اين كارو نكرد اون ديشب تصميم گرفته بود كه خودشو افسرده نشون بده غذا نخوره با هيچ كس حرف نزنه تا مامانش بفهمه كه غذيه جديه اون از درون ناراحت بود ولي چون آدم اجتماعي و خوش بياني بود درونشرو در درون نگه مي داشت و در ظاهر افسرده نبود ديروز تصميم گرفته بود درون و برونشو يكي كنه فقط چون اطرافيان بخصوص مامانش دروندشو بفهمن تمايل زيادي ام به اين كار داشت چون مثل همه ي آدما تراژدي پرستي تو خون اون بود.                                                                              

بنابر اين به پزيرايي نرفت و برگشت تو اتاقش نشست پشت كامپيوتر در ظاهر داشت گيم بازي مي كرد اما تمام فكرش تو نقشي كه تو اون فروع رفته بود،بود اون به همه چيز فكر مي كرد از اتفاقاتي كه چند سال پيش افتاده گرفته تا اين لحظه كه كاش  يكي از اعضاي خانواده سراغش رو مي گيرن تا رضا بتونه نقششو اجرا كنه رضا فقط يه خواهر داشت پدرو مادرشم هم با هم زندگي مي كردن پدر اون يه آدم مذهبي بود ولي مادرش نه خواهرش دانشجوي حقوق بود رضا دوم دبيرستانو مي خوند و فقط شونوزده سال داشت،نيم ساعت بعد مامانش صداش كرد گفت رضا بيداري؟ آروم جواب داد آره مامان گفت صبح بخير پسرم                                                                                                                                   

-صبح بخير                                                                                                                                          

-چرا نمياي صبونه بخوري مامان؟                                                                                                               

-ميام مامان فعلان ميل ندارم                                                                                                                     

مادرش  چيزي نگفت رضا هم صبونه نخرد.                                                                                                  

اونروز مادر رضا يكبار ازش پرسيد كه پسرم چي شده چرا گرفته اي ولي رضا پيچوند هر چند مادر خودش حدس مي زد كه جريان چيه ولي هنوز چون پسرش سن كمي داشت به حرف هاي اون اهميت نمي داد مادر رضا زن روشنفكري بود همين سبب شده بود كه رضا بارها با اون دردو دل كنه و چون مادر رضا پاي دردو دل اون مي نشست و با اون حرف مي زد رضا انتظار داشت اون واسش يه كاري بكنه مادر هم اين قول رو به رضا داده بود و گفته بود كه قصد داره يه كارايي بكنه ولي به نظر مي رسيد مادر فقط اينو مي گه، و منتظره كه پسرش بزرگتر بشه و اين غذيه يادش بره و اين با عث شده كه رضا خودش رو افسرده نشون بده تا مادر پي به جديت غذيه ببره رضا تو اون روز بين سه وعده غذايي فقط نهار خورد اونم تنها.  

[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 4:33 ] [ اميرهادي شيرزادي ] [ ]
كاش اسمم درياچه هميشه فارس بود.....!!
كاش اينجا در محروميت نبودم.....در اين گوشه نقشه كه الان آنجا هم ديگر نيستم...
كاش ابو موسي داشتم وتنب كوچك و تنب بزرگ, پارك ملي به چه دردم ميخورد
کاش یکی از شیوخ اعراب روی اسمم مانور میداد تا یک شبه 60... هزار به صفحش میرفتن و باعث عقب نشینی اش میشدند .

کاش کل نت که بسیج شده بود برای اسم خلیج فارس وضعیت بحرانی مرا هم درک میکرد که چند صباحی از نابودی ام نمانده...

[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 4:10 ] [ اميرهادي شيرزادي ] [ ]
سلام دوستام نمي دونم از كجا شروع كنم واقعا شرمنده از زمان تبليغات ديگه نتونستم بيام نت تبليغات مجلسو مي گم فكر نكنيدا من اينوريم يه شرايطي بود كه بايد كمك مي كردم حالا بدشم سيستمم خراب شدو اينا اين روزا حتي آدماي بيكاري مثل منم وقت كم ميارن هر چند به نظر من اين وبلاگ از همه ي كارا مهم تره چون فقط همين وبلاگ و دوستان كه واسه آدم مي مونن ولي با اين همه جور در نمياد راستي ببخشيد نظرا رو نخوندم يعني اصلا وقت نيست به زودي دوباره بر مي گردم عيدتونم مبارك
[ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] [ 23:54 ] [ اميرهادي شيرزادي ] [ ]
سلام دوستان امروز در مورده موضوعی آپ می کنم که وبلاگم به اون موضوع تعلق نداره ولی بیشتر از این نمی تونم اینو تو دلم نگهدارم.

درست یک هفته پیش بود یکشنبه صبح زود از خواب بیدار شدم قرار بود امروز بریم درمانگاه دکتر گچ باپمو باز کنه رفتیم اونجا بعد از این که گچ پامو باز کردن از پام عکس گرفتیم رفتیم پیش دکتر،دکتر یه نگاهی به عکس کرد گفت خوب خوبه تا چند روز باید مواظب باشی ولی بعدش می تونی راه بری به دکتر گفتم راستش امروز تیممون بازی داره نمیشه برم استادیوم گفت به نظرت چند چنده گفتم3.0گفت ببین من عشق این تیمو تو وجود همه ی جوونا درک می کنم ولی ازدحام سرما واگه باماشین نری پیاده روی هیچ کدوم اینا واسه تویی که گچ پاتو امروز باز کردی خوب نیست می دونم سخت ولی سعی کن امروز از تلوزیون ببین گفتیم باشه ولی فقط گفتم.

وقی رسیدیم خونه رفتم و پرچممو برداشتم از خونه تا یه مسیری با عصا رفتم دیشب کلی برف باریده بود.سوار ماشین شدم جلو استادیوم پیادم کرد وارده استادیوم شدم رفتم به جایگاهTTTTها(تیفوسی های تراکتور)جایی که همیشه اونجا می رفتم پیش کسایی که نود دیقه سر پا تیم محبوبشونو بدون هیچ حاشیه ای تشویق می کنن.هوا خیلی سرد بود می گفتن8درجه زیر صفر بلا خره تیما وارده زمین شدن هوادارای تبریزی به60000نفر می رسیدند کاش بودید و می دیدید مردم با چه عشقی تیم محبوبشون تشویق می کردن قبل از بازی هواداران داور رو با نام ترکی با عدالت صدا زدند غافل از ای که...                                                    بازی با سوت محسن ترکی شروع شد مردم با جان و دل تیم محبوبشون تشویق می کردن ما سر پا بودیم و با صدای بلند تری تشویق می کردیم،تا اواخر نیمه اول این تشویق ها ادامه پیدا کرد که یک آن سکوت ورزشگاه رو فرا گرفت در میان ناباوری مردم محسن ترکی اعلام پنالتی کرد به نفع استقلال می شد حدس زد که پنالتی درست نیست با این حال صدایی از سکو ها نیومد چند ثانیه بعد صحنه ی پنالتی تو اسکوبورد ورزشگاه به نمایش دراومد عقیده ی داور handبود به خاطر همین اعلام پنالتی و بازیکن مارو اخراج کرد اون لحظه فکر کردم من و 60000نفر دیگه اینجا سر کاریم این بازی2-0 به سود استقلال تموم شد ولی هیچ یک از هوادارا با خت رو قبول نداشتن.

هنگام برگشت ماشین نبود و من چند کیلومتر راهو از استادیوم تا اوتو بان پیاده اومدم(با دوتا عصا) به عشق تیمم اگه صد بارهم به یک هفته پیش بر می گشتم بازم میرفتم  این داستان من بود 60000نفر 60000جور سختی کشیدن تا اومدن استادیوم و این برخورد با انا شد.

بعد ها ام کارشناسا گفتن یه پنالتی ام واسه تراکتور گرفته نشده.

این تنها چیزیه که می تونم بگم (آلاه حق یرینده اوتوروپ)

اگه دوست داشتید ادامه مطلبو هم بخونید یه مقاله در همین موضوعه


بچه ها اون نامرد مدتیه که دوباره داره از طرف من به شما کامنتای بد می ده به خدا من نیستم اگه هر نظری دریافت کردید که با اسم من بود وتوش مطلب غیر اخلاقی بود از طرف من نیست



برچسب‌ها: تراکتورسازی, استقلاا, محسن ترکی, هوادار, عدالت
ادامه مطلب
[ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ 1:54 ] [ اميرهادي شيرزادي ] [ ]
به شاهزاده ای خبر دادند که جوان فقیری در شهر هست که بسیار به تو شباهت دارد دستور داد و جوان را به حضورش آوردند
شاهزاده بر روی تخت نشسته بود ، بادی به غبغب انداخت و در حضور درباریان گفت:
- از سر و وضع فقیرانه ات که بگذریم ، بسیار به ما شباهت داری ، بگو ببینم مادرت قبلا در دربار خدمت نمی کرده است ؟
درباریان خنده تمسخر آمیزی کردند و به جوان با تحقیر نگریستند.
جوان لبخندی زد و گفت:
- اعلا حضرتا ، مادر من فلج مادر زاد است ، اما پدرم چندی باغبان شاه بوده است !!!

[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 1:1 ] [ اميرهادي شيرزادي ] [ ]
سلام بچه ها حالتون چطوره قبل از همه چیز ممنون بابت پست قبلی که با کامنتاتون ترکوندید،امروز می خوام در مورده موضوعی نه چندان خوش آیند آپ کنم راستش بچه ها یه نامرد پیدا شده که میاد عوض اینو اون به همه کامنتای زشت میده عقده ایه دیگه بدبخت، یک از این کسا که به خاطر این نامرد مجبور شده دیگه وبلاگ ننویسه دختریه به اسم پرستو منم هر چی بهش می گم بابا پیش این یارو کم نیار به خرجش نمیره به خاطر همین می خوام از شما یه خواهش کنم برید تو وبش بهش دل گرمی بدید بگید که دوباره برگرده این بزرگترین لطفیه که مو تونید در حق من بکنید.http://red-blog.blogfa.com/

راستی اون نامرد بدجور با من لج کرده اگر به نام من کامنت زشتی دریافت کردید من نیستم. 

آدرس پرستو رم اون بالا نوشتم.


بچه ها از همتون ممنون که روی منو زمین ننداختید رفتید پیش پرستو دست تک تکتون درد نکنه در ضمن اون نامرد از طرف منم به بعضی از شما کامنت گذاشته من واسه کسی کامنت خصوصی نمی ذارم اگه با اسم من کامنت های توهین آمیز یا زشت دریافت کردید من نیستم.

این یارو فکر کرده می تونه با منم کل کل کنه ولی کور خونده از همین جا بهش می گم اطلاعات زیادی در موردش پیدا کردیم همین امروز فرداست که یه حالگیری اساسی بشه.

[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 13:9 ] [ اميرهادي شيرزادي ] [ ]
دوباره سلام خوبید بچه ها؟چه خبرا؟به خاطر آپ قبلی معذرت می خوام خیلی دراز بود حدس می زنم یه نفر ام اونو کامل نخونده آپ طولانی ام این مشکلو داره که با نظرای اجباریه مخاطبات روبرو می شی نظرایی که نشون می ده طرف مطلبو نخونده مثلا خیلی کامل بود خیلی مفید بود حالا بگذریم این پستمم در باره ی مدرن تاکینگه نترسید این مثل اون یکی طولانی نیست به خوندنش می ارزه این دفعه در باره اونیکی خواننده گروه دو نفری مدرن تاکینگ نوشتم راستی این آخرین آپم که در مورده مدرن تاکینگ می نویسم چون فکر کنم واستون جالب نبود.


برچسب‌ها: مدرن تاکینگ, دیتر
ادامه مطلب
[ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 1:38 ] [ اميرهادي شيرزادي ] [ ]
سلام به هم هی دوستای عزیزم مرسی که او مدید و دارید این پست منو می خونید امروز می خوام در مورده کسی بنویسم که همیشه اسطوره ی زندگی من بوده وهست thomasandresشاید شما قبلا این اسمو شنیده باشید خواننده ی آلمانی که تو گروه 2 نفری مدرن تاکینگ می خوندو خواننده ی اصلی این گروه بود من هم توماس رو و هم دیترو که اونیکی خواننده ی مدرن تاکینگ بود واقعا دوست دارم امروز بیوگرافی توماسو گذاشتم.



برچسب‌ها: مدرن تاکینگ, توماس آندرس
ادامه مطلب
[ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 16:46 ] [ اميرهادي شيرزادي ] [ ]
دوباره سلام به همه ی دوستای عزیزم امیدوارم که حالتون خوب باشه!

امروز می خوام یه داستان واقعی رو براتون بنویسم که شاید بیشتر شبیه زندگینامه باشه زندگینامه ی یه مرد که حدودا70سال پیش توسط خانوادش از روستاشون به شهر فرستاده میشه تا کار کنه اونوقت اون بچه 10سال بیشتر نداشته که تنها به شهر اومد ولی نتوست هیچ کاری بکنه و چند روز تو یه شهر غریب گرسنه و بی خانه موند روز سوم یا چهارم بود اون هیچ چیز نخورده بود و از شدت گرسنگی داشت از هوش می رفت که یه نفر عین فرشته ی نجات می رسه و یه تیکه نون سنگک بهش میده اون پسرگ تا به حال هیچوقت اینقدر قدر نون ندونسته بود مثل وقتی که بعد سه روز گرسنگی یه تیکه نون زندش می کنه اونجا اون پسر یه تصمیم می گیره،تصمیم می گیره که بره نون وایی شاید اونجا یه کاری باشه بعد به یه سنگگ پز نزدیک می ره اون زمونا مثل الان نبود نونواییا خیلی شلوغ می شدن پخت نون ام نسبت به این زمون خیلی بیشتر بود تو سنگک پزای اون زمون 4یا 5 نفر کار می کردن یه نونوا یه وردست یه خمیر گیر یه نفر ام می شد پادو تا کار هارو به اون بگن و کار سریع بره جلو خلاصه این پسرک می ره نونوایی و اونجا پادویی می کنه یه مدت اونجا می مونه بعد خمیر گیری رو یاد می گیره بعد میشه وردست بعد یه مدت مثلا وقتی 14سال داشته می شه نونوا که ما تو زبان ترکی بهش می گیم شاتر نونواییه نون سنگک کار خیلی سختیه این پسر یه نونوای فوق العاده میشه وقتی 16 سال داشته هر روز 12قطعه خمیر 50کیلویی رو میپزه به طوری که اون زمان تو آذربایجان هیچ کس نمی تونسته اون نونی رو که این پسر 16 ساله می پخته بپزه تا این پسر شاتر مهدی لغب می گیره اون به قدری تو این کار یک بوده که وقتی بعد چند سال کار پیاپی از ساعت 6صبح تا11شب تصمیم می گیره چند روز استراحت کنه هیچ نونوایی حاظر نمیشه فقط چند روز بیاد و به جای شاتر مهدی کارکنه و به هرکی می گن میگه ما نمی تونم نونی رو که اون می پزه بپزیم!

اون پسرک الان کسیه که من قدر دنیا دوسش دارم اون پسرک پدر بزرگ منه الان 80سالشه اون عاشقه کارش بوده و هست حتی الان که 80 سالشه با این که احتیاج نداره ولی بخاطره عشقش تو نونوایی خودش هر روز یه ساعت کار می کرد البته تا یه ماه پیش الان بابا بزرگم یه عمل در پیش داره هر چند عمل سختی نیست ولی من خیلی نگرانم هدف منم از این آپ فقط این بود که از شما خواهش کنم که واسش دعا کنید عمل بابا بزرگم شنبه است تو رو خدا واسش دعا کنید من اونو از همه بیشتر دوست دارم خیلی مرده با مرامی بوده و هست خیلی ام آدم لوتییه بخاطر اینه که من عاشقشم انشالاه که عملش با موفقیت سپری بشه.

خیلی خوب امیدوارم که زندگی واسه همتون خوش باشه خدافظ.


از همتون ممنون ام که بابا بزرگمو دعا کردید چهارشنبه  دکتر گفت نیازی به عمل نیست و این مشکل با دارو هم قابل حل خدایا ازت ممنون ام دست همتون می بوسم مرسی از دعای دلای پاکتون دوستون دارم یعنی عاشقتونم عاشق تک به تکتون.




[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 13:48 ] [ اميرهادي شيرزادي ] [ ]
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااماام   عزیزای دلم این عوضه همه ی اون وقتایی که نبودم یه زمانی تنها دل خوشیم همین وبلاگ بود ولی الان قدر این وب نمی دونم سه ماه سه ماهه که آپ نکردم زمان چقدر زود می گذره آدم اصلا گذشتن زمانو احساس نمی کنه ولی بخاطر این نیست که خوش می گذره سخت ام نمی گذره البته واسه منا خیلی مزخرف می گذره یا بهتره بگم زندگیم بی هدف شده احساس می کنم انگیزه ای نیست که با شوق اون زندگی کنم شاید این حرفا تکرارین ولی کماکان گریبان گیر من احساس می کنم خیلی عوض شدم نسبت به یه سال پیش شاید حتی یه ماه پیش نمی دونم شاید بخاطر برهه ی سنیمه از یه نظرم حالم بخاطر این بد سالهاست که نمی تونم به اونی که میخوامش برسم حتی مدت هاست که ندیدمش شاید بخاطر این زندگی داره اذیتم می کنه اگه واقعا احساس منو درک می کنید کمکم کنید بهم بگید که باید چیکار کنم شاید دیگه اون دوستای قدیمیم این وبو نمی خونن ولی مخاطبای جدیدم که هستن شما به دادم برسید بگید که باید چیکار کنم روزام بی معنی میگذره بدونه هیچ کار مفیدی احساس می کنم زندگیم داره به زندگیه یه حیوون نزدیک میشه نمی دونم چطور از شرش خلاص شم خدایا کمکم کن.

ببخشید اگه شما ها رم ناراحت کردم همیشه تو قلبمید دوستای مهربونم به امید دیدار.

you are not alone

[ سه شنبه سوم آبان 1390 ] [ 21:25 ] [ اميرهادي شيرزادي ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام اسم من اميرهادي الان ساكن تبريز ام وبلاگ نوشتن ام دوس دارم وبلاگ خوندنم همينطورتو وبلاگ ام در مورد همه چي نوشتم وقرار بنويسم من علاقه خاصي به نگهداري حيوانات خانگي دارم و هميشه بايد يه حيوون باشه كه من از اون مواظبت كنم بهش غذا بدم وبا اون دوس باشم.
لینک دوستان